آن سالها که نه قدَّم به خدا می رسید و نه عقلم به خدا قد می داد ، خدا یک نورسفیدبزرگ بود که یک جای آسمان صندلی گذاشته بود تا آدم ها گناه کنند و به قول حاج بی بی خدا حاجی ، یا کورشوند یا فی الفور راهی جهنم ( بی بی که از حج برگشت به خدا می گفت :خدا حاجی ،بچه ها دعوایش کردند و نوه ها حاج بی بی خدا حاجی صدایش می زدند) .
بعضی وقت ها یواشکی از پشت پرده ، پشت پنجره ، پشت ابرها را دید میزدم تا مچ خدای نامرئی را توی آسمان بگیرم ، یا وقتی خطایی ازمن سر میزد منتظر بودم تا خدا از پشت ابرها یا پشت خورشید مچ مرا بچسبد ، من برگردم و بالاخره صورت ماهش را ببینم.
تمام آن سالها خدا جایی که باید باشد نبود ، روزهایی که دانه برای یاکریم ها توی حیاط می پاشیدم ، خدا توی حیاط ما نبود.
وقتی بمانعلی مادرش را کتک زد ، خدا دستش را نگرفت یکی نخواباند توی گوشش و من روزهای زیادی منتظر بودم تا کور شود اما نشد !
حاج بی بی خدا حاجی می گفت عبدالسلام سه روز بی نان بوده ، من نفهمیدم چرا خدا توی سفره ی آن پیرمرد کور کمی نان نگذاشته بود ؟!
بابا که ماه رمضانی ته باغ سکته کرد ،نمی دانم خدا کجا رفته بود ؟شاید رفته بود یک روستا آن طرف تر دکتر برساند به یک مریض بد حال تر .
اما درست شبهایی که روزش را من مثلن گناه کرده بودم ، خدا خیلی سریع خودش را به خواب من می رساند و مرا هُل میداد میان گودال مذاب عذاب آتش.
بزرگتر که شدم خدا را جاهایی دیدم که نباید باشد ، اما بود (خدای به آن بزرگی در جایی به آن کوچکی) مثلن پشت قفل در حیاط وقتی گیر میکرد ، کنار کرکره ی حلبی مغازه ی اشرف وقتی بالا نمیرفت یا وقتی بالا میرفت ،سر گذر خیابان بهشتی کارگرها وقتی نگاهشان به آسمان بود و نیسان آبی می آمد ،روی کمر ننجان وقتی خم و راست می شد ، روی لقمه ی نان ریحانه وقتی منتظر پنیرِ روز بعد بود ،
جلوی داس مراد علی وقت دروِ داغ گندم ، موقع مرگ حاج بی بی خداحاجی ، توی چشم های گود سبز خسته ي مهربانش !
حالا که قدَّم به خدا می رسد ، هزار نردبان دنبالش توی آسمان شهر گشته ام تا ببینم خدا حاجی کجاست ؟
حالا میفهمم شاید راه دوری نرفته باشد ، فکر کنم همین گوشه سمت چپ جایی که یک چیزی همیشه خودش ماشاءالله چشمش نزنم می تپد ، دستت را که بگذاری همان سمت ، خدا حاجی ، محکم دستت را می چسبد !
_ ملیحه ترکمن زاده _
1397/12/25
برچسب:
نویسنده: آوا فلاح
تاريخ: پنجشنبه
12 ارديبهشت
1398 ساعت: 1:12